جهاني شدن، دشواري تعريف
واژة جهاني شدن از جمله مفاهيمي است كه اتفاقنظر در مورد تعريف آن كمتر وجود داشته است. شايد جوان بودن اين مفهوم و داشتن پيشينهاي كمتر از بيست سال در محافل علمي، دليل اصلي دشوار بودن تعريف واژة جهاني شدن باشد. امـّا برخي به تعريف كاربردي اين مفهوم پرداختهاند زيرا از اين طريق ميتوان امكان تجزيه و تحليل ـ البته نه الزاماً تعريف ـ جهاني شدن را فراهم ساخت. مالكوم واترز از منظر كاربردي به تجزيه و تحليل اين مفهوم پرداخت است. وي معتقد است جهاني شدن «فرايندي است اجتماعي كه در آن قيد و بندهاي جغرافيايي كه بر روابط اجتماعي و فرهنگي سايه افكنده است، از بين ميرود و مردم به طور فزاينده از كاهش اين قيدوبندها آگاه ميشوند».
جهاني شدن شهرها
سه مفهوم فضا ـ زمان، جهاني شدن، و فضا ـ مكان بايد در جهاني شدن شهرها مورد توجه قرار گيرد. مقولة فضا ـ زمان چنان كه گيدنز آن را ميفهمد (يعني فشرده شدن زمان و تحرك فضا) با مقولة جهاني شدن و مدرنيسم مستقر در آن داراي همبوديهاي بسياري است. همچنين متغيـّرهايي مانند: تنوع، سرعت، آزادي انتخاب، از ميان رفتن عنصر وحدتبخش مكان در رفتارها و ... رابطة فضا ـ مكان را دستخوش تحول كرده است. به ديگر سخن، ميتوان چنين ادعا كرد كه بر هم خوردن شناخت مرسوم ما از مفهوم فضا در ارتباط با پديدة جهانيشدن ميتواند به تغيير مفهوم مكان نيز منجر شود. ديويد هاروي تجربة فشردگي زمان ـ فضا را امري چالش برانگيز، هيجانآور، فرساينده و گاه سختآزاردهنده ميداند كه ميتواند واكنشهاي اجتماعي، فرهنگي و سياسي گوناگوني برانگيزد.
فشردگي زمان ـ فضا و در نتيجه بيعمقشدن تجربه، موجب گرديده است اين دو ساخت به گونهاي غريب با يكديگر در آميزند يعني زمان فضايي شود و فضا معروض زمان. در نتيجه، انسان با اسيرشدن در لحظههاي گذار و فرو ريختن افقهاي زماني، تجربة خود را محدود در توالي گسستة حال مييابد.
در مورد فضا ـ مكان نيز بايد اذعان نمود كه تفكر مكان به عنوان فضايي محصور و خاص با نهاد و شناسههاي تثبيت شده زير سئوال رفته است. با پويايي مفهوم زمان ـ فضا، مكان به عنوان چيزي باز و متخلخل تلقي ميشود و در شبكه همواره متغير روابط اجتماعي ماهيتي بيثبات، مجادلهاي و چندگانه مييابد. از اين روست كه مكانسازي بر پاية انحصار، يكنواختي يا نوستالژي به لحاظ اجتماعي غلط و از ديدگاه روانشناسي بيفايده است و بايد در جستجوي تماسهاي متضادتر، متراكمتر و غيرشخصيتر در مكان بود.
دراينميان، شهر جهاني داراي هر سه ويژگي فرهنگي، سياسي و اقتصادي است كه از جايگاه روابط اجتماعي وابسته به فواصل فيزيكي نيست و بعد مكان تأثيري بر آن ندارد. به اعتقاد جورج زيمل «تنها دو شكل از روابط اجتماعي است كه فاصلة فيزيكي روي آنها تأثير نميگذارد و آن عبارت از روابطي است كه متضمن شدت زياد احساس و عاطفه است.
گيدنز با اشاره به تلاش انسان براي نظم بخشيدن به دنياي اجتماعي و طبيعي تحت شرايط «گسترش يافتن فضا و زمان» و با توجه به اين كه جامعة معاصر در ذهن انسان به طور روزافزون از مرز زمان و مكان فراتر ميرود، به مفهوم «ناامني هستي شناختي» اشاره ميكند «يعني اين احساس كه مردم درك بسيار اندكي از فرايندهايي دارند كه بر زندگي دروني و روزمرة آنان تأثير ميگذارد، و نيز اين احساس به ندرت در آنان يافت ميشود كه چه كسي هستند و به كجا تعلق دارند.»
از ديدگاه فوكو «اعمال كنترل برفضا يكي از عناصر اصلي تشكيلدهندة اين نظريه است و براي رسيدن به روياي اطاعت و فرمانبرداري كامل و سراسري، و افزايش قدرت همراه با آن، كل ابعاد فضا، زمان و حركت ميبايست به قاعده در آيند و بيوقفه مورد بهرهبرداري واقع شوند.»
نتيجة چنين كنترلي بر فضا و زمان، تأثيرگذاري بر زندگي انسان در ابعاد مختلف از جمله جامعه، شهر و حتي محلات است.
هابرماس نيز رابطة نوسازي و شهرنشيني و اساس شهرهاي مدرن را تابع شرايط و مقتضيات عقلانيت ابزاري ميداند. زيرا سازمان نيروي كار و بازرگاني، شبكة حملونقل، اطلاعات و ارتباطات، نهادهاي حقوقي خصوصي و سرانجام، ديوانسالاري دولتي با تشكيلات مالي تحت فشار نوسازي شكل ميگيرد و اين شكل از نوسازي تمامي پهنههاي زندگي اعم از نظام آموزشي و پرورشي، خدمات بهداشتي، خانواده و ... را دربرميگيرد و شكل زندگي را تعيين ميكند.
اگر از منظر جامعهشناسي شهري به ديدگاههاي فوكو، هابرماس، گيدنز بنگريم ميتوانيم تعريف كاستلز را دربارة جامعهشناسي نافذ بدانيم. او معتقد است تمامي اين تفاسير، راهحلهاي مختلف سرمايهداري براي حل مشكل خود است. كاستلز در اوايل دهة 1970 نوشت «سرمايه براي آنكه سودآور باشد نياز دارد كه نيروي كارش دائماً بازسازي شود. يعني مسكن، بيمارستان، مدرسه و امثال آنها براي بازسازي نيروي انساني مورد نياز است تا استعداد و توانايي آن را افزايش دهد. براي تحقق چنين امري جامعة مدني، فرايند بازيابي نيرو را در محيط خانه، محيطهاي عمومي يا مكانهاي اجتماعي پيراموني امكانپذير ميسازد.
شهرهاي جهاني شده
چهرة درحال تحول شهرها را در مواجهه با جهانيشدن به دو دسته مراكز شهرهاي جهانيشده و مراكز شهرهاي ماقبل جهانيشدن ميتوان تقسيم كرد. براساس اين تقسيمبندي، شهرهاي صنعتي يا سنتي تفاوت چنداني با يكديگر ندارند زيرا وجود نظام سلسله مراتب شهري، پيوستاريِ فضا ـ زمان انديشة جامعيـّت، مركزيـّت شهر به عنوان كانون اصلي فعـّاليتها و هويـّت مشخص محلاّت به نوعي قابل بازيابي است. در اين شهرها هنوز روابط اجتماعي و هويـّت انساني در زمان و مكان غير فشرده مفهوم پيشيني خود را حفظ كرده است و ناامني هستي شناختي به تعبير گيدنز به شكل آزاردهنده قابل مشاهده نيست. حال آنكه «مركز يك شهر جهاني اغلب مكاني است با تحـّرك زياد، با هويـّتهاي چندگانه و كثرت بالقوه. به اين خاطر شاهد تقطيع روابط اجتماعي هستيم. اين وضعيت، مناسب حال جمعيـّت تمركزيافتة بزرگ و نيز مراكز تصميمگيري سياسي و اقتصادي است.»
از ديگر ويژگيهاي شهرهاي جهاني را ميتوان غيرقابل كنترل بودن فعـّاليت و فضا دانست زيرا «فعـّاليتِ خلق فضا و محصول نهايي آن يعني فضاي خلق شده از كنترل فردي و جمعي خارج است و به ندرت ميدانيم كه چگونه با فضاي خلق شده، چه در واقعيت و چه در ذهن مواجه شويم.»
تنوع، بيهويـّتي، ناامني هستي شناختي، فشردگي زمان، جابجايي در مفهوم مكان، از بين رفتن فضاي واقعي نشانهها و پديدار،حاكميت تقليد، ناپديد شدن احساس و عاطفه، از بين رفتن حريم خصوصي، محدودتر شدن عرصة نظم نمايشي، آشفتگي و دشواريهاي روزافزون در قلمرو و نظم زيستي، از ميان رفتن هويـّتهاي ملي و محلّي و ... شهر جهاني را تبديل به نمايشگاهي بزرگ كرده است. شهر جهاني، شهري با فضاهاي رنگارنگ است. فضاي قرمز هيجانآور، فضاي آبي متين، فضاي زرد محرك كنجكاوي، فضاي نارنجي فضاي خنده، تفريح و حركت، فضاي بنفش مرموز، قدرتمند و كمياب، فضاي قهوهاي كامل و ارضاكننده، فضاي خاكستري موقر، فضاي سفيد منعكسكنندة جولانگاه روح و تحريككنندة تخيـّل و سرانجام، فضاي سبز آرامشبخش نتيجه چنين تقسيمبندي، پيشبيني فضاهاي متنوع و متضاد در شهر است. شهروند ساكن يك شهر در عبور از خيابانهاي شهر دائماً با تغيير حالات و مشكل انطباق مواجه است.



